|
گزارش نمایندهی
انجمن از سفر به روستای مصر
خستگی لذتبخشی بود، وقتی گفتند برای نمایندگی از طرف انجمن حمایت از
کودکان کار برم روستای مصر، خیلی خوشحال شدم میخوام صادقانه بگم که
اولین سفری بود که اینقدر از خونمون دور شده بودم. 700 کیلومتر به طرف
مرکز ایران یعنی روستای مصر، آخرین روستایی کویری ایران. مقصود اصلی
این سفر اهدای تعداد 200 جلد کتاب برای مدرسهی روستای میثم مصر بود.
ساعت 10 پنج شنبه به تمام اهالی روستا خبر دادیم که ساعت 4 بیان مدرسه،
ساعت 4 وقتی رفتیم مدرسه شاید تا حالا چنین مدرسهای ندیده بودم ،حیاط
اش شده بود محل بازی بزرگسالان و دو تا کلاس بیشتر نداشت که توی این
دوتا کلاس از اول دبستان تا اول راهنمایی را به بچه ها تدریس می
کردند. فکر کنم هر مقطعی فقط 3 یا 4 دانش آموز داشت کتابها را گذاشتیم
تو قفسههای مدرسه و بچهها را تو یک کلاس جمع کردیم و شروع کردیم به
صحبت کردن. داشتیم راجع به یک کتاب که توش معما بود صحبت میکردیم که
یکی از بچهها گفت میشه منم یک معما بگم. گفتند بگو. بچهها گفتند
خرگوش بعد از یک سالگی کجا میره؟ یکی از ما گفت میره صحرا، یکی گفت
میره خونهاش، یکی گفت خرگوش بعد از یک سالگی میمیره و بچه گفت همش
اشتباه است و جواب درست را گفت: خرگوشه بعد از یک سالگی میره دوسالگی.
مبهوت مانده بودیم، جایزه اش را بهش دادیم و شب را توی حسینیهی اونجا
خوابیدیم و فردا صبح زود راه افتادیم به طرف تهران.
ن.ظ 18 ساله
از 4 سال پیش تو انجمن بودم از کلاسهای روزنامهنگاری با خانم فرهمند
و روانشناسی خانم برادر استفاده کردهام و دائم تو انجمن بودم.
7 و 8 بهمن
یکی از بچهها مدیر داخلی انجمن شده بود.
نوشتهای دربارهی تجربهی 2 روز مدیر داخلی انجمن حمایت از
کودکان کار
در این 2 روز تجربههای زیادی به دست آوردم که خیلی برایم ارزشمند است و
سعی خواهم کرد که هیچوقت این را فراموش نکنم که تمام زحمات و تمام این
کارها برای انسانیت انجام میشود و در اینجا ملیتها در نظر گرفته
نمیشود و تا جایی که امکان دارد کمکی دریغ نمیشود و اینکه انجمن حمایت
از کودکان کار مثل یک آهنربا میماند، کسی که برای مدتی به اینجا میآید
دیگر به سختی میتواند اینجا را ترک کند...
18ساله- دوم راهنمائی
نوشتههای
کودکان عضو انجمن حمایت از کودکان کار در رابطه با وقایع غزه
نوشته آنیتا صدیقی
وقتی به صورت مظلومانهی آنها نگاه میکنیم میتوانیم هزاران هزار حرف را
دریابیم از وجود انسانهایی که حق داشتند و دارند در صلح و آرامش زندگی
کنند. این صداهای وحشتناک مسلسل موشک و انفجار است که شب و روز در غزه
شنیده میشود و این کودکانی هستند که بیگناه در بین بازیهای بزرگترها از
بین میروند بدون آنکه بتوانند به رفتارها و کارهای خود توجه کنند.
خانهها ویران میشود و معلوم نیست داخل این خانه چند کودک است مادر و پدر
بیدارند یا نه. مسجدها از بین میروند، مدرسهها خراب می شوند، محل بازی
کودکان جایگاه تانکهای جنگی می شود در حالیکه هیچکس به مردمان غزه، به
کودکان و نوجوان غزه توجهی نمیکند، به کودکانی که دوست دارند از حقوق خود
مانند دیگر کودکانی که در این کرهی خاکی زندگی میکنند بهرهمند شوند
توجهی نمیشود و آنها را با بیرحمی از بین میبرند. این حق کودکان غزه و
تمام مردم فلسطین است که در صلح و آرامش با مهربانی در سرزمین مادری خود
زندگی کنند پس چرا این حق به آنها داده نمیشود؟ آیا کسانی هستند که به این
سوال فکر کنند؟
کودکان غزه دوستیها، شادیها، زندگی و بازیهای کودکی خود را مجبورند در
بین خاک و خون بیابند. آنها خواستار دوستی و صلح اند، نه جنگ و کشتار.
متاسفانه خیلیها مفهوم اینکه صلح عدم جنگ نیست را در نمییابند و چشمهای
خود را میبندند به روی آن چیزهایی که میدانند حقیقت دارد.
نوشته ایمل کریمی و سمیه حکیمی
در تلویزیون تصویر کودکی را میبینم که تماشایش گیجم میکند، دخترکی که
موهایش را به بالای سرش بسته و صورتش سوخته، صورتش سیاه بود به سیاهی زغال،
چشمانش از شدت ترس برق می زد و بهتزده به دنبال چیزی می گشت؛ این تصویر
شاید کمتر از 5 ثانیه بود، کودک بعدی کوچک بود شاید دو سال بیشتر نداشت دست
و پا میزد، گریه میکرد صدای گریه اش هنوز هم در گوشم می پیچد و در مغزم
غوغایی به پا می کند، این تصویر هم چند ثانیه بود. تصویر بعد مردی را نشان
میداد که کودک مردهی خود را بر روی دو دستانش گرفته و سه فرزند دیگرش را
نشان داد که بر روی تختی افتاده بودند ولی کاملا پیدا نبود که دیگر زنده
نیستند. مهر، وفا و مردانگی در اینجا به باد فراموشی سپرده شده است چون قلب
سیاه بعضی از آدمهای بزرگ که شیطان و ظلم در آن خانه کرده است گنجایش
رنگین کمانهای خیال کودکان را ندارد. آنجا غزه است، مزرعهای که محل کشت
آدمهای بیگناه شده است.
دلم برای شما کودکان معصوم میسوزد که چرا زخمی میشوید، کشته میشوید،
مادرتان میمیرد، پدرتان زیر خاک خانهی ویران شدهتان ناپدید میشود.
ای آدمهای بزرگ! آیا شما در کودکیتان دوست نداشتید بازی کنید، آیا در ذهن
تان رویای بهترین اسباب بازیها را نداشتید، چرا بزرگ شدید همهی آنها
یادتان رفت وانسانیت را فراموش کردید. چرا شما که دوست داشتید همه درکتان
کنند و به حقوقتان احترام بگذارند وقتی بزرگ شدید کودکان را درک نکردید؟
چرا یادتان رفت که طبق ماده 38 پیماننامهی حقوق کودک هیچ کودک زیر 15 سال
نباید در جنگ حتی شرکت کند و دولتها باید در دوران جنگ از کودکان مراقبت
کرده و آنها را حمایت کنند و حالا شما حتی به یک کودک یک روزه هم رحم نمی
کنید و این گونه به کشتن کودکان پرداختهاید.
ما دوست داریم دنیای آرامی داشته باشیم و هر روز در تمام رسانهها از جنگ
نشنویم و نبینیم . ما میخواهیم از شرافت انسانها بشنویم، بخوانیم و
ببینیم، نه آنکه هر روز برای قتل عام آدمها افسوس بخوریم و دنیا به جای
آنکه به سوی پیشرفت برود بیشتر عقبمانده شود. هیچ انسانی حق ندارد که حق
زندگی کردن را از انسانی دیگر بگیرد ولی آدم ها وقتی بزرگ میشوند اینها
را فراموش میکنند و نمیدانند که انسانند و انسان اشرف مخلوقات است نه
باعث نابودی.
زمستان میگذرد حتی اگر
هر شبش یلدا باشد
وقتی وارد کوچهی انجمن شدم صدای دست زدن و شادی بچهها میآمد. وارد
انجمن شدم. مراسم را در کلاس یاس که اولین کلاس در راهروی ورودی بود برگزار
کرده بودیم. جلوی در حسابی شلوغ بود. تعدادی از بچه ها جلوی در ایستاده
بودند میزی را مانند کرسی که روی آن میوههایی مثل انار، آجیل، شکلات، فال
حافظ و هندوانه که به شکل جالب درست شده بود و از میوههای مهم شب یلداست
قرار داشت. داخل کلاس 2 عدد فرش همراه چند پشتی گذاشته بودیم تا میهمانهای
ننهسرما که همان 60 نفر از بچههای انجمن بودند راحتتر بنشیند، توی اتاق
بخاری هم قرار داشت تا اتاق گرم باشد. چون قرار بود همه شب سردی را در
کنار ننهسرما سپری کنیم. همهی بچههایی که در مراسم حضور داشتند شاد
بودند و شادی میکردند، نقش ننهسرما را امید که از بچههای انجمن است بازی
میکرد. او را حسابی مانند یک ننهسرمای مهربان درست کرده بودند. موهایی
سفید، لباس گل گلی بلند و روسری زیبا بر سر داشت او صحبتهایش را با داستان
ننهسرما و زمستان شروع کرد و تا آخر جشن با بچهها صحبتهای مختلف کرد.
اولین باری بود که در انجمن مراسم شب یلدا را جشن میگرفتیم. این مراسم با
زحمتهای زیاد مسوولان انجمن و خود بچهها برگزار شد. علت برگزاری مراسم
این بود که شب یلدا یکی از سنتهای دیرینهی ماست و میتوان در این مراسم
جمع شادی برای بچهها درست کرد. شیلا و شکیلا که عضو انجمن هستند مطالبی را
دربارهی این شب جمع آوری کرده بودند که آن را برای بچهها خواندند. آقای
روشن که از داوطلبان انجمن هستند با نواختن آهنگهای زیبا با دف و همچنین
آواز مراسم را شاد و زیباتر کردند. البته بچهها با رعایت سکوت و دست زدن
آقای روشن را یاری میکردند و ضمناً همین مراسم صبح در همان کلاس برگزار
شده بود که بچههای پیش دبستانی در آن شرکت کرده بودند. برای پذیرایی از
بچهها سینی پر از میوه، ظرف پر از لبوی داغ، آجیل، انار دانه شده تدارک
دیده شده بود که آخر مراسم توسط خود ننهسرما از میهمانها پذیرایی شد.
آنیتا صدیقی 15 ساله کلاس سوم راهنمایی
از سال 1380 وارد انجمن شدم از کلاس اول دبستان تا اول راهنمایی در انجمن
درس خواندم و تا به حال با انجمن رابطه دارم.
خاطرهای از یک شب یلدا
ما شب یلدا نگرفتیم ولی یک روز یلدا گرفتیم: روز تقریباً آفتابی بود من پس
از رفتن به دو کلاس درسی ریاضی و فارسی بعد از ساعت 12 ظهر کلاس مشاورهی
مددکاری داشتم. به معلمم گفتم ما امروز نمیتوانیم به کلاس بیاییم. در آن
روز امید فقیرزاده ننهسرما و شفیق محمودی دختر و همراه ننهسرما شده
بودند. من و چند تا از دوستانم مطالبی را در مورد شب یلدا در اقوام مختلف
را تهیه کرده بودیم. روز قبل معلم فارسیمان آمد و از او کمک گرفتم و مطالبی
را که بلد نبودم تمرین کردم. روز یلدا همه منتظر خانم تودهکشت بودیم تا
بیاید و ما مطالب را برایشان بخوانیم. وقتی مراسم جشن شروع شد همه جمع
بودیم. بالاخره ننه سرما آمد، با دخترش. من دوست داشتم اولین روز زمستان
باران ببارد اما نیومد. آقای روشن لطف کردند سه تار و دف برای مراسم
آوردند، چون میکروفن نداشتیم مجبور بودند که فقط آواز و دف بخوانند. اولین
آواز ملا ممد شاه بود که همیشه به یادم میماند. البته بگم گاهی فکر میکنم
حافظهی قوی ندارم، ولی اینها را در ذهنم در جای امنی قرار میدهم و با
بودن این دفتر خاطرات همیشه بیادش میافتم. ضمناً با توصیهی مربیام به
وسیلهی تمرین و تمرکز و تکرار سعی دارم حافظهام را تقویت کنم. این اولین
یلدایی بود که از طرف کتابخانه و شوراهای کتابخانهی انجمن برگزار میشد.
روز خوبی بود ولی روزی که دوست داشتم بارون بیاد دو روز بعد اتفاق افتاد.
نه برای شادی، بلکه برای غم و اندوه.(روزی که مجتبی رفت) شکیلا احمدی 13
ساله از کلاس اول دبستان در انجمن بودم نزدیک به 7 سال است که در انجمن
هستم و از کلاس سوم به بعد در فعالیت هایی هم شرکت کردم تا کنون.
آلودگي هوا
يكd از معظلهايی كه مرا خيلی ناراحت میكند،
آلودگی هوا است. خيلی از مردم به آلودگی هوا توجه خاصی ندارند و با كشيدن
سيگار، درست كردن كارخانههای بزرگ، دود ماشينها و ... باعث آلودگی هوا
ميشوند. يك روز داشتم خبر علمی – فرهنگی و هنری را از تلويزيون تماشا
ميكردم كه يك دانشمند ايرانی گفت: "لايهی ازن نازك شده است و اگر تا 10
سال آينده آلودگی هوا كم نشود لايهی ازن پاره میشود. "
مشكل اصلی كه امروزه بشر با آن روبرو ميباشد همين آلودگي هوا است كه بايد
كشورهايي كه خواهان حقوق بشر هستند فكری به حال كارخانههايشان كه توليد
گاز راديو اكتيو ميكند، بكنند. مثل اين كه امروزه پيشنهاد مسوولان دولت
ايران آن است كه ماشينهايی كه در سطح شهرهای بزرگ عبور و مرور مي كنند،
مثل شهر تهران از گازوييل و بنزين به گاز تبديل شوند. ايجاد آلودگی هوا
كمتر مي شود. كشورهايی مانند آمريكا و روسيه كه در مجموع كشورهای پيشرفته
قرار دارند بايد جلوی آلودگی هوا را بگيرند و در غير اين صورت ممكن است در
آيندهای نزديك لايهی ازن از بين رفته و تابش نور خورشيد مستقيماً به زمين
بتابد و زندگی بشر را در روی كرهی خاكی ناممكن بسازد.
فروزان پروانی- 17 ساله – عضو كلاس خبرنگاری انجمن حمايت از كودكان كار
اعتياد
شايد هر روز كلمه ي اعتياد را كه امروزه نامش در تمام جهان ياد مي شود را
شنيده بشنويد. من از اين كه خيلي از مردم جهان به سوی اعتياد كشيده مي شوند
خيلي متعجبم و هميشه چراهايي در ذهنم است. با خودم میگويم: امروز همه ي
مردم جهان باسواد هستند و خيلی خوب هم مي دانند كه داشتن اعتياد خيلي بد
است و وقتي كه به چيزي اعتياد پيدا میكنند، هم به خودشان و هم به خانواده
و اطرافيانشان صدمه مي زنند. شايد اگر از خودشان سؤال كنيم كه چرا به طرف
اعتياد كشيده شده ايد و مقصر كيست؟ بگويند به خاطر مشكلات زياد زندگی. مقصر
جامعه است چون جامعه اي كه ما در آن زندگي مي كنيم فساد و هر كار زشتی كه
به نظر انسان مي رسد در آن وجود دارد. با تمام اين ها من تا حالا جواب
سؤالم كه در اول نوشته ام، بيان كرده ام را نگرفته ام و اميدوارم كه روزی
جواب سؤالم را بگيرم.
ناديا پرواني– 16 ساله - عضو كلاس خبرنگاری انجمن حمايت از كودكان كار
سواد
خداوند مهربان در وجود هر انساني خيلي چيزها و توانايي ها قرار داده است،كه
ما از آن ها استفاده مي كنيم. همين طور بعضي از آنها اگر نبود ما زنده
نبوديم مانند قلب. قلب اگر نبود ما زنده نبوديم. اما خوشبختانه خداي مهربان
به ما همه چيز داده است كه ما از آنها استفاده كنيم مانند چشم، گوش، دماغ،
دست، پ، توانايي حركت كردن، فكر كردن و همين طور هزاران هزار تا سلول كه
در بدن ما وجود دارد. فقط يك چيز به ما نداده است كه آن هم سواد است كه اگر
كسي سعي و تلاش كند با كمك خود و خداي مهربان مي تواند آن را هم به دست
بياورد. ولی ما انسان ها از بعضي از آنها خوب استفاده مي كنيم و از بعضي از
آن ها هم خوب استفاده نمي كنيم. مثل اين چيزهايي كه در وجود ما است. چشم
برای ديدن چيزه، گوش برای شنيدن، دماغ براي تشخيص دادن بعضي از نعمت هايش
كه از نظر رنگ بد هستند ولی از بو و خوشمزه بودن خوب هستند استفاده مي
كنيم، دست كه ما با آن خيلی كارها انجام میدهيم مثل نوشتن اگر دست به ما
نمیداد نمي توانستيم بنويسيم و به همين دليل خيلی از كارهاي ديگر را نمي
توانستيم انجام دهيم، پا اگر نمي داد نمیتوانستيم ايستاده شويم يا راه
برويم يا اگر قدرت حركت كردن به ما نمي داد نمي توانستيم از جايي به جايي
ديگر برويم و كارها را انجام دهيم. از همه مهم تر اگر قدرت فكر كردن نمي
داد نمي توانستيم اين همه چيزي كه امروزه روي اين كرهی خاكي است به وجود
بياوريم و زندگي ما هم اين قدر كه امروز آسوده هستيم باشيم. مثل مسافرت
كردن با هواپيما كه يك روز مي توانيم خيلي جاها را ببينيم و دوباره به خانه
ي خود برگرديم از همه چيز مهم تر اين كه خداي مهربان به ما قدرت درس خواندن
و فكر كردن داده است كه ما مي توانيم با اين دو همه ي جهان را تكان دهيم.
ما بايد خودمان سعي و تلاش كنيم تا از آن چه خداوند در وجود ما هست كرده
است درست استفاده كنيم و از آنها بهترين سود را در اين جهان و جهان آخرت
ببريم. درست است كه خداوند اين همه قدرت را به انسان ها داده است، اما به
نظر من انسان ها سه تا چشم دارند دو تا چشم خداوند به انسان ها داده است كه
همه چيز و همه جا را ببينند و چشم سوم انسان ها علم است كه با كمك خود و
خداي مهربان به دست مي آيد. درست است كه با دو چشم خود همه چيز و همه جا را
مي بينيم و خوب را از بد تشخيص مي دهيم. اما بعضي از كارها است كه نمي شود
با اين دو چشم انجام داد. فقط مي توانند نگاه كنند و مثل يك انسان بیسواد
كه كور است مي ماند. مخصوصاً در سال هاي آينده كه خيلي زندگی براي كساني كه
سواد ندارند مشكل مي شود. ولي اگر آدم با سعي و تلاش خود علم بيشتري را كسب
كند و بتواند همه ي سؤال هاي انسان ها پاسخگو باشد و از اين علم كه دارد
خوب استفاده كند، حتي اگر كور هم باشد و از اين چيزي كه دارد خوب استفاده
كند به آدم نمي گويند كور است. بلكه مي گويند اين فرد عاقل و دانايي است.
به نظر من هيچ چيزی بهتر، سودمند تر و ارزشمندتر از علم نيست.
گل حسين سعيدي- 16 ساله – عضو كلاس خبرنگاري انجمن حمايت از كودكان كار
نامهای از یک کودک کار
کار کردن یعنی چه؟ آیا کار کردن به معنی پول درآوردن است؟ و هر کسی که کار
میکند به دنبال پولی است؟ من فکر میکنم اگر کار وجود نداشت اصلاً زندگی
کردن معنی خاصی هم نداشت. پس این کار است که زندگی را به وجود میآورد، اما
این کار کوچه و بازار نه برای کودکان. کودکانی که تازه در حال رشد کردن
هستند و این رشد آنها، در حال کار کردن صورت میگیرد. رشدی که یک موقعی به
خود میآیند و میگویند من چهطور بزرگ شدم و به این سن و سال رسیدم.
من که از این سالهای گذشته چیزی از زندگی کردن نچشیدم به جز این که صبح
زود از خواب ناز بیدار شوم و به دنبال کار گمشدهام بروم و روز خود را به
این امید شب کنم که، به خانه پولی آورده باشم. چرا باید کودکی کار کند، در
حالیکه آن باید در کوچه و پارکها در حال تفریح و سرگرمی باشد. مگر این
روزهایی که کودک کار میکند دیگر باز میگردد. دیگر میتواند در این سن و
سال کار کند و بازی کند و مثل دیگران درس بخواند؟
نه این روزها دیگر برگشتنی نیستند و زمان هم هیچوقت برنمیگردد. کار کردن
و تحرک برای انسانها لازم و مفید است. اما نه برای یک کودک نه برای
بچههایی که حقشان نیست کار کنند. من خودم هم کار کردهام. و خوب احساس
آنهایی که در کوچه و بازارها کار میکنند را میفهمم شاید احساس بعضی از
پسرها را نفهمم اما احساس یک دختر را خوب میفهمم و درک میکنم که چهطور
در برابر دختران دیگر که میخواهند از آنها چیزی را بخرند تحقیر میشوند
و یک لحظه دلشان میخواهد که جای آن یکی باشند تا دیگر خود را در برابر
چشمهای مردم و آدمهایی که همه چشمشان به من دوخته شده است خود را در
برابر آنها نبینم. جوری که نگاه کردن بعضی از آن آدمها مثل تیری ا ست که
از وسط قلب آدم بگذرد و آدم را خرد کند.
میخواهم یک خاطرهی کوچک از کار کردن یکی از دوستانم در خیابان مولوی
بنویسم. روزی دوستم به همراه برادر کوچکش در لبهی جوی آبی که از آن
آشغالها همیشه پر و خالی میشدند نشسته بودند و طبق معمول جعبهی آدامسها
جلوی پایشان قرار داشت و بعضی از مردم میخریدند و بعضی از آنها هم مسخره
میکردند که یک دختر در کنار خیابان چطور دارد آدامس میفروشد. یک لحظه بود
که دو سه تا از پسرها آمدند شاید بهتر است بگویم لات بودند که به دوستم و
برادرش نزدیک شدند و از آدامسهای آنها برداشتند و در حالیکه میخواستند
بروند، دوستم و برادرش گفتند که پولشان را بدهند ولی آن پسرها برگشتند و
جعبهی آدامسهای را با لگد به این طرف و آن طرف انداختند و همهی آن
آدامسها همه جا پخش شدند و دوستم و برادرش هم ناراحت همهی آنها را جمع
کردند و به کارشان ادامه دادند. این خاطره را نوشتم تا بگویم که چقدر
تحقیرآمیز است یک دختر در جامعهی اسلامی این گونه کار کند (نه همهی
خانمها) من با این که میگویند هیچ کودکی نباید در جهان کار کند مخالف
هستم چون آن آدمی این حرف را میزند که خودش به این کار و این پول نیاز
ندارد. خیلی از بچهها هستند که از داشتن پدر یا مادر محروم هستند و یا از
وضع مالی خوبی برخوردار نیستند و آن بچه ها مجبور هستند تن به کار کردن
بدهند و دولت هم نمیتواند کاری برای آنها انجام دهد. به نظر من کار کردن
یک کودک هم میتواند مفید باشد. باعث میشود که هوش آن زیاد شود و ذهن آن
را بازتر سازد و بهتر میتواند در آینده تصمیمگیری کند و از جامعه، شناخت
بیشتری داشته باشد. تا آن کودکی که همیشه در رفاه کامل بزرگ شده و از کوچه
و بازار دور بوده است.
نمیخواهم در پایان بنویسم که به امید آن روزی که هیچ کودکی در روز کرهی
زمین کار نکند، من مینویسم به امید آن روزی که همهی کودکانی که کار
میکنند پیروز و موفق و شادمان باشند.
فرخنده ایوبی، 17 ساله، کلاس دوم راهنمایی عضو انجمن حمایت از کودکان کار
|